جایزه ادبی لیراو

شعر های راه یافته به مرحله نهایی جایزه ادبی لیراو

 

1

خاوری که میانه ندارد

 

 

مردم

درخاوری که میانه ندارد

درچندچیزمشترک اند

وقتی کتک می خورند

مردم اند

وقتی می میرند

مردم اند

وقتی

آزادی درگلوی خاطره شان گیر می کند

مردم اند

که خوکرده لابلای همین مرگ نزدیک

آن قدر پا می فشارند

که  در میدان تحریر

تغییر

لولو می آفریند

 

مرگ

دست آموز رییسان جمهوری است

که با نطق های آتشین

بارانی از تیرو تحقیر

به آن ها هدیه می کند

کجای جهان ایستاده ام

که انقلابی های دیروز

این گونه پوستین عوض می کنند

 

وقتی تو

با آن لباس سپیدت

از کرانه های مدیترانه

تا خلیج فارس

جلوه گری می کنی

شرق وغرب

برخاوری که تحریر ندارد

چنان می رقصند

که دندان های سپیدشان

جگرگاه میانه را

می بلعد

 

عروسی که توباشی

خاور!

 میانه ات را برباد می دهی

این گونه که باد

دردامن می پیچانی

ودست درگردن هرزگان می کنی

 

 

لبانت را

بوسه ای کن

وقتی

چشم های سبزت را

لابلای زیتون زارها می چرخانی 

 

این ابرهای مدیترانه

عجیب بارانی اند

 

سعید باجووند

 =============

براهیم اکبری دیزگاه




1
چه مي شود کرد

با معشوقه هاي معاصر




به جاي پوست گرفتن از ترنج يا پرتقال

سيب زميني پوست مي گيرند

  يا پياز خرد مي کنند.

2



نه بیماری را شفا می دهم

نه عصایی برای اژدها شدن دارم

نه شتری را  از دل کوه بیرون می کشم

و نه برایتان قرآن می خوانم

تنها معجزه من

همین پیامک است

" من ابراهیم هستم

ابراهیم اکبری دیزگاه

فرستاده خدا نیستم

اما دوستت دارم"

3

 ============

 

فاطمه بیرانوند                                  

سال هزارو نهصد و چهارده

جهان به جنگ خویش می رود                                   

هزارو نهصد وهجده                                 

جهان از جنگ خویش برمی گردد

به تاخیر بیفت

سال هاست که صلح در تاخیرنطفه می بندد

و تاخیر در بیست سالگی من

فکر کن

تنهایی ، سایه ی پیر تفنگی است که می گوید:

صلح

نه از کبوتر شروع می شود

نه از زیتون

بلکه نیایش کوچک گنجشک هایی است

که می دانند

بهشت

نام قبیله ای است در همین نزدیکی .

   (2)

درچشم های تو که باشم   

چه فرق می کند

این رودخانه ها فکرهای تو باشند

یا خواب هایی که یک مرد خنگجو ببیند

ببین امروز

ایران سرش پایین است

و پرنده ها برهنگی اش را نوک می زنند

حلا از دیدبانی چشم های تو

که مدام نگاهم را باز داشت می کند

از استکاه هایی که مادرم

خواب هایش را در ان نمی ریزد

از تمام نقطه هایی که نامی برایم ساخته اند

می خواهم که تنهایم بگذارید

که خودم نباشم

بدون ((.... ))1

بدون (( ......... ))2

بدون اینکه کسی بفهمد

از سوراخ ته کفشم به دنیا امده ام

جایی که زمین مرده است // توضیح: 1 و 2  نام و نام خانوادگی شاعر می باشند

===========================

4

داوود ملك‌زاده

 

 

اجباري

مثل سربازي گم‌نام

ـ كه با عشق به وطن ـ

به جبهه مي‌رود

دوست‌ات دارم،

مثل سرباز وظيفه

ـ كه مجبور است بجنگد ـ

دوست‌ات دارم.

تو

مين ميدان‌هاي جنگي هستي

كه يك روز به جاي دشمن

زير پاي من

منفجر مي‌شوي.

 

 

عاشقانه

هر قدر هم كه دور باشي

شب، ماه كه مي‌تابد

كنار پنجره بيا و خوب نگاه كن!

دل‌ام خوش است

جايي را مي‌بينم

كه تو هم نگاه مي‌كني.

==============

5

 

 

کمتر بگو از خانه    

خانه میان خیابان خوابیدن دیشبم بود

خیابان از خانه ی پدر شروع شد و

به خانه ی مرد پرتاب شد با تمام ماشین ها و نشانه ها

خیابان میان دو خانه خوابیده

با قرار تو بیدار می شود بیقرار تو

یک سرش را به دریا وصل کرده اند

سری را به کوه

سری به آسمان دارد سری در زمین به شکوه

یک سر که هول برداشته از خانه ی مرد

که هر شیرش را که باز کنی

خون با فشار کف حیاط را می شورد

انگشت ها حین اشاره می ریزند در فضاش

شیرها که فقط باز می شوند

تا اثاث خانه را بلند کنند از اساس

خون مردگان دفن شده

ماشین روی خیابان را پارو می کند او

ادریس! یا ادریس!

تو بودی که از انواع من یک جفت

توی قایقت گذاشتی ریختی

کف  خیابان دریا را

یادت هست صبح ها که جارو زیر اثاث خانه را

جارو می کرد از اساس

یکهو از خواب می پریدی با صدایی که در خواب گفته

بلند شوی زیر پایت  را جارو کنی

هفت گنج پادشاهی ست

تو محکم ایستاده بودی  روی چاه خون

تا نزند بیرون

و ادریس و هم کارانش برای تو کار می کردند

دمپایی شروع کرد به خیس شدن

سیمان دم دستت بود جهت دادی

لوله کشاندی زیر پاهایت

در دم ابتکار را در دست

با سیمان های گرفته در گلویم هر روز

گنگ تر می شوم از شب پیش

محکم ایستادی روی چاه خون

تلخ خون های سیاه را لوله لوله کشیدی

بخور تا قیر شوی

بخور تا میان خیابان قیر تو پیداتر شود

قیر و سیمان توی گوش ، بینی ، چشم

تمام دریچه ها

مگر چاه ، چاه خون سر باز کند

شبی خون ، خون دریچه ها را باز کند

کمتر بگو از خانه هر چند حالا

هوای دم عید است

مادر لباس هایش را از تشت خون بیرون آورده  اتو کشیده

خواهر گفت

برگرد دیگر در یخچال ها را که باز می کنی

خون با فشار نمی ریزد کف اتاق ها

گفت برگرد پدر قول داده این بار حین خوردن خون میوه ایت

برای یک  بار اگر بتواند ببوسد چی را ببوسد مرا ببوسد کی را ببوسد

کی مانده که ببوسد

تو کیستی با کی حرف می زنی

ابلیسی یا ادریسی  یا اسحاق

الو سلام ابراهیم

سلام دوستان

من ابراهیم ام

مهمان غیر معتاد شما و علاقمند به سلامتی

معتادان در حال بهبودی

یک دقیقه سکوت برای معتادی که همین دیشب

تا ساعت دوازده هم زنده بود

داشت کف خیابان را جارو می کرد

قایق های خیابان را جهت نمی داد

پارو نمی کرد!

زری شاه حسینی

 

 

 

 =====================================

6

 

پروانه حسین زاده    

 

     سایه ی زنی در من      

زنی  در درونم نفس می کشد                                              

              موهایش بوی شامپوهای ضد شوره نمی دهد                                   

عطر یاس های باغ همسایه می بارد از تنش

صورتش را بی حوصله آرایش می کند

می ترسد از نبض کویر

در من زنی می روید

به اندازه ی سرمه های نکشیده بر چشمهایم

آن زن

                                           غریبه ای است که قلبم را اسیر کرده                                       

می گوید تو با ارزشی

تا می آیم حرف زنم

فریاد می کند

لج باز است  اما  پر از حس شکفتن

یک زن در من نفس می کشد

پر است از دلیری گرد آفرید

رودابه می شود گاهی

و من در معماری شهر رویاهایش گیج خواهم شد

 

 

 

 ===================

7

سیامک برازجانی

 

 

 

 

کاغذ اخبار

1-

بگو چه بنویسم

که حرف زدن

چهار نعل به کویر

                             می ریزد ...

 

من در دهانم زنده ام

و حرام جان من

                         جانم است

 

2-

از شمال اشرف*

تا جنوب باغ شاه

هزار حرف ناموثق

                           اعدام می شود

 

3-

بریده بریده پخش می شود

                             اخبار

بریده بریده پخش می شود

                              چشمه

بریده بریده پخش می شود

                                چشمم

و ابر

      در باران

جلبک می بندد

 

4-                                           به یاد میرزاده

چرا هر واژه

سربی روی کاغذ

                     سرد می شود؟

چرا همیشه

از شورای ملی

                تا جانم

مهمان ناخوانده

                    میزبان هرچه سرد نمی شود است

و در زدن

روی کلون در

                     تاخیر نمی کند؟

 

پی نوشت:

اشرف: اشرف الدین حسینی گیلانی شاعر بزرگ معاصر و مدیر جریده نسیم شمال و شاید مبدع انتشار اخبار رسمی سیاسی و اجتماعی به صورت نظم و شعر

 

====================

8

 

 

این‏طور که ساعت می‏گوید

 

 

 

 

همین لحظه‏هاست که بیایی

بگویی؛

"پشت پنجره،

برف تنها از چراغ ماشین می‏بارد"

زمین کاغذی سپید شود

رد کفش‏هامان را در آن

نقاشی کنیم

زمان اما بی‏آنکه از خود ردی بگذارد؛

می‏گذرد

آن‏قدر که برف‏پاک‏کن

روی شیشه تپه‏ای بسازد

که آسمانش مدام

سپیدتر می‏شود؛

سحر می‏شود

سیگار روشن می‏کنم

مِه،

انتهای کوچه را می‏گیرد

هر بار قرارهایمان از کافه‏ها،

به خیابان می‏رسید،

انگشت‏ اشاره‏ای ماشه را بغل می‏کرد

گلوله‏ها به دنیا می‏آمدند

و آمبولانس‏ها مدام جمله‏ای‏ را تکرار می‏کردند؛

یعنی یکی از ما کم شده

یعنی تو نیستی

و عقربه‏ای که تنها

ثانیه‏ها را شمرده است؛ می‏داند

چند بار دور این میدان چرخیده‏ام

چند بار نبودنت را تکرار کرده‏ام

پای کدام ماشین را به میان آورده‏اند

که گل‏های روسری‏ات

این‏طور خیابان را در آغوش گرفته‏اند

و ریشه‏هایشان...

 

رضا راد

 

 ======================= 

سعید یوسفی

 

(  فاصله  )

 

باران  مي بارد

برگه هايم خيس ميشوند

كلمات سينه خيز به سمت جوب ميروند

 

صبح كه پنجره  را باز كني

شعرم حياط را شسته است

تمام اتاقت معطر ميشود

 

ما بكديگر را ميابيم

هر چند فرسنگها از هم دوريم

 =================

 

             دوشعر از شیما مولایی فرد

وقتی موریانه ها

پرواز چوب را

به تماشا نشسته اند

اعصاب من

 زیر دندانشان له می شود

وقتی صندلی زیر پایم

بی دلیل

فرو می ریزد

تازه یادم می آید

موریانه ای هم بود

که عصای سلیمان را

جوید

............................................2

انگشت اشاره ام

را

به نخ باد بادکی بسته ام

که مرا به آسمان

و آسمان را

به چشمان تو

گره زده است

 ==================

11

 

شب سرد

 

سایه ام را آتش زدم

بر بام شهری که

                     به خواب رفته است .

در من آه است و آوای آهوان تنها

در من پنجره ای ست شکسته و

تکه ای شب زخمی سرد .

 

                                                                (  شب سرد

                                                                شب پره ی لرزان

                                                                 گلدان خالی ...  )

و این فنجان نیمه کاره

از کناره های تاریکی سر می خورد

تا نزدیکی ماه .

 

 

 

شهریور 1389

 

 

 

 

 

زبانه ی شعر

 

 

از میان بازوهای ام

شعر و آفتاب جاری است

به نرمی

و دخترکی تازه

از اعماق رگ های ام می جوشد

دخترکی تازه

که بر لبان اش پرواز

ماسیده است .

 

پیاله گردان

از بن اشک های ام روان می شود

با کلاه قرمز و

آتش و

سکوت

و با نسیم عطرآگین

حافظ شیراز .

دخترک

از نردبان نیلوفر بالا می رود

رها بر پوست آسمان

شعر درمن

زبانه می کشد .

مرداد 1389

شهرام عدیلی

 ==========================

 

لادن جمالی

 

چشمهایت بنفش

 

 

چشم هایت به بنفشم نمی خورند

هرچه بیشتر می تراشم این مداد رنگی را هم

و  حفره های پنجره هي بور می شود

 

  یال ِ اسبم در دست و شلاق ِ من       بر  چقدر ِ درد  

 انگشتانم چرق چرق می شکند خوابی که فردا را ندیده بودم

 

برو 

پشت سرت را همین شعر می بوسد

این  بادها هم دیگر حوصله ي بردنشان  به سر  

 

دوری  

از من دور   و   حفره های پنجره  هي بور  می شود

بور می شود دلم را که دوره می کنی

مرورت که می کنم حتی بعد

بعد ها تر حتی      که غلط های دیکته ام می شوی      گرچه تقلب هم

دوری وقتی که دلم را دور می زنی      و شلاق ِ من بر     چقدر    درد    

 

من اما سقم از تو  

 آن قدر كه سر و تهم را بزنی باز 

از در پرت کنی از پنجره هم بور

حفره های پنجره بور تر می شود

 

مي نويسم ات:   

اخم نکن آقا

لبخند

از همین دورهای پر فاصله خنده ات را می بوسم

موهایم را می زنم پشت گوشم 

 یال اسبم  هنوز در دست   و شلاق ِ من       بر همین  شعر

نمی پرم از خواب این بار اگر ببینمت

 

 

 

پهلوی تو

--------

 

زیر  ِ ارغوان ِ انگشتت      دراز کشیدنم می آید

شکل بوسه که می نویسی

و این شعر دراز می شود از انگشتانت

تا  قوزکم  و  زانو  و  از آستینم می زنی بیرون

 

 پهلوی ِ تو چقدر گرم ست

و پهلوی ِ تو عطر ِ وحشی اش را بینی ام می فهمد

 

حالا مداد را که می جوم       چشم های تو لعنتی ترند

می کشند موهایم را

و می دهند مداد را به علی       که چپ چپ کوچه را دید بزند

 

و مردک توی کافه هی قهوه اش را به من زل می زد

و چشم هاش شکل ِ دیروز ِ تو بود که بوسه می نوشتند

چرت زدنم گرفته بود بیشتر

 

هی  نی می زنم به این وقت که گل نمی دهد دیگر

هی هی گوسفندهایم را چقدر باید این خواب بشمرد

این شب به موهای من گیر کرده شاید    که رفتنش نمی آید

بیخود لحاف را پس نزن

این قصه سرش خیلی از این حرف ها دراز تر ست

 

سوار دارد چهار نعل چشم هایم را می گذرد        بکوب

قصه را لب هایم ترک می خورد

موهای مدادم را باد می سوزد

نخ ِ این حوصله را بکش      بشکاف

قرعه به نام ِ تو مي افتد  اما       خوش باش

 

این گل    به گلوگاه لب های ِ من بُل نمي دهد

چشم های دریده        دلم را تیر می کشد

علی       چپ و راست در کوچه نی می زند

پهلوی ِ تو  از کافه گرم تر ست

این شعر را هم از هر جایش که بگیری  کوتاه نمی آيد  جز از آستینم  که شکافتنش می خواهد امشب

 

چقدر خمیازه کشیدنم گرفته      زیر ِ ارغوان ِ انگشتت

 

 ================================================

 

محبوبه افشاری

 

 

دیوانه سرش را دزدید

گل سرخی  به سویش پرت کرده بود

زن

 

2

حق داری

لب خند بزنی

دنیا

کثیف تر از

دندان های جرم گرفته ی توست

3

به هر طرف نگاه می کنم

در حصار آینه ام

آینه

آینه

آه

دیگر نگاهم نکن

4

حتی آرام

حتی مثل پر کاه

روی شاخه ننشستیم

گنجشک هم نبودیم

شاخه ی شکسته

زمینمان زد

 

 

 

===========

نویسنده : جایزه ادبی لیراو : ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم